از میان کوچه های شلوغ شهر، از میان تردد آدمها و ماشینها، از میان تنها خیابان پر درخت شهر پا به کوچه ای خلوت می گذاری. کوچه ای از کوچه های همین شهر، همین شهر هفتاد رنگ. دلت میخواهد جایی، گوشه ای، کنجی برای خودت خلوت کنی. دیگرانی را بیابی که دغدغه ای داشته باشند از جنس دیگر. فکر چیزی باشند از نوعی دیگر. خانه ای بیابی که سرچشمه ای در آن باشد. حرکتی، جنبشی، تفاوتی!

در انتهای کوچه” نرسیده به درخت، کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر است و در آن عشق به اندازه پرهای صداقت آبی است…”

ما می گوییم خانه. آنانی که آمده اند نیز می گویند اینجا شبیه خانه خودمان است. گرم و پر انرژی.

حتی کفشها را نیز در می آوری. درست مثل خانه، راحت و باصفا. جایی که دلمان برایش می تپد تا در آن آرام گیریم. جایی که پدر و مادر، پدر بزرگ و مادربزرگمان را به آن دعوت می کنیم و با افتخار پذیرایی شان می کنیم تا گوش دل به خاطرات و قصه هایشان بسپاریم. جایی که کودکمان با خاطرجمع در آن زندگی را زندگی می کند. می آموزد، کشف می کند و لذت می برد.در خانه کار نمی کنیم. زندگی می کنیم. در خانه گذر زمان را حس نمی کنیم. همه چیز برایمان آشناست و ساده. همه چیز امن است و روشن! همه برایمان آشنا هستند.

خانه، خانه من و ما و شما است. ما در اینجا کار نمی کنیم. با همه وجودمان زندگی می کنیم.

شما را نیز به زندگی در خانه خودتان دعوت می کنیم.

جدیدترین مطالب

به بالا